یه افق " شاملو " توی گوشیم نوشته م : یعنی قبل از جنگ هشت ساله به جای پسونده " شهید پرور " از چه لغتی استفاده میکردن ؟
کافیست در یکی از جستجوگر ها بنویسی : محبوبه حقیقی ...موج یادداشت های وارده ها ویرانت می کند...اگر اهل مقاله خوانی باشی و ایضا چلچراغ خوانی خواهی شناختش...دختری که در آن روزهای سبز هر شنبه صفحه ی دایره سرخش را با حرارتی بیشتر می نوشت...اویی که نتوانست خاموش بنشیند...محبوبه ی امروز در بند است...چطور خاموش بمانیم؟ به حق محبوبه نماد محبوبه شب بود و جنسش نمادی از"آه"، پس با هر"آه" از معبود طلب آزادی محبوبهها را كنیم... دلم میخواد دامن پلیسه ی کوتاه بپوشم و موهامو دم اسبی ببندم....یه رژ صورتی بزنم... کفش های ساق بلند به پام کنم... یه رز سفید کنار گوشم بزنم... ولی نه فرصتی برای اینها دارم و نه حوصله ای... وقتی گودی سیاه و بی ریخت زیر چشام رو توی آینه می بینم دلم میخواد فرار کنم از آینه و این اتاق تا واقعیت رو نشون ندن.فریم سبز رنگ عینکم هم نیست تا چیزی رو بپوشونه.عینکم به ... رفته! عادت کرده بودم بهش... زمانی این شهر و خیابون هاشو دوست داشتم.. زمانی این خاک رو دوست داشتم...ولی الان جز رفتن فکری ندارم...هجرت و هجرت و هجرت... یه شهر ساحلی توی پرت ترین نقطه ی اروپا... واقعا لازمه از این صریح تر داد زد : من حالم خوش نیست ! پ.ن: تو چشمات مال من نیستو... دنیا رو گشتم تا رسیدم به تو موهای فرفری شده م توی هوا تاب میخوره و من میچرخم... میچرخم تا سرخوشیم رو پخش کنم... مثه حالا که با بی خیالی پاهامو روی میز گذاشتم و چیپس و ماست میخورم... مثه ساعتی که لاک فیروزه ای میزدم... ممنونم بابت این حس خوب.. توقع چیز متقابلی ندارم... همین سرخوشی برای من کفایت میکنه... پ.ن : پ.ن : دلم برای پائیز و زمستان ۸۵ پر می زند... آقای من! ای غریب نواز مهربانم... ای که با یادت دلهایمان آرام می گیرد ... ای تویی که به هنگام سختی از هر پناهی نزدیکتری... ای که حاجت می دهی و معجزه می بخشی... ای که درهای بارگاهت را به رویمان گشوده ای و با یادت ایمان مان متسحکم تر می شود.. ما را تنها مگذار... .......................................... و چه خوب آدم برفی رسم آدمیت می شناخت پ.ن:نوشته شده در کلاس حسابداری ... ساعت ۷ . دنیای چندش آوریست...آدم های چندش آوری در خود جای داده...
یه بی نهایت
کمترین فاصلمونه
آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است
زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی
بر زمین تو, باران چهره ی عشقهایت را پر آبله می کند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرائی بی سایه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است
خدایان همه آسمان هایت بر خاک افتاده اند
چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.
این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.
دوشادوش زندگی در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد مرا در برابر تنهائی
به زانو در می آوری.
آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟
انسان هائی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است.
می ترسی-به تو بگویم-تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود از یاد می بری
" مقدم رئیس جمهور محترم را به شهر شهید پرور تبریز......... "
یعنی اگه یک شهری شهیدی نداشت مثلا می گفتن چی ؟ شهر گدا پرور ؟ شهر نکبت ؟ شهر فرنگ ؟
لعنت به همه کسانی که اسم و رسم شهدا رو از بین بردن...
منگی حرف هایی که چند دقیقه قبل شنیده ام با فشار زیاد اصرار دارد سرخوشی ام را از بین ببرد... حتی اگر یک درصد هم احتمال دهم به درستی گفته هایش دلم می سوزد...تومور مغزی...شاگرد الف رشته ی اقتصاد...یک کاغذ دستم می دهد و خداحافظ...شعری از سیمین بانو...دلم می گیرد و آرزو میکنم تمامی اینها شوخی باشد...
خستگی یک روز سخت و سرد باعث نمی شود در صف تاکسی ها انتظار بکشم... کوله پشتی سنگینم را دو طرفه میکنم و میروم...مهره های وسط کمرم از درد ناله می کنند ( صدای ناله شان را فقط خودم می شنوم و بس ) ...
می خواهم تنها باشم و تا خانه فکر کنم و باران را ببویم...ویبره ی موبایلم شروع به حرکت می کند...جواب می دهم... بعدی از راه می رسد...زنگ می زنم...قول و قرار هایم را هماهنگ میکنم...زنگ می زنند و از یک خواهش دیگر می گویند...چشمی می گویم و تمام می کنم...
زمانی دست از گوشی میکشم و سر بلند میکنم که به سر کوچه رسیده ام...لجم می گیرد از دست این راه ارتباطی که خلوت شبانه ی نمناکم را خراب کرده...
اتاقم...کارت ها... پاکت ها...درس های نخوانده م... امتحان های میان ترم...موهای نازنینم که چهار روز است بی هیچ شانه ای بسته ام پشت سرم و همه گره خورده
اند به هم...سمفونی مردگانی که شصت صفحه بیشتر نخوانده ام و همانطور کنار تختم مانده و من هر شب به آیدین فکر میکنم و آیدای مجهول...
خسته ام...یکی بیاید و دستم را بگیرد...ببرد یک جای آرام بنشاندم و یک فنجان شیر قهوه ی داغ در حلقم بریزد و بگوید آرام باش دختر جان من کنارتم...
امروز وقتی یکی از ناخن هام از بیخ شکست اونقدری دلم سوخت که خواستم بقیه رو هم از بیخ ساقط کنم! لاک آبی زشت ترین حالتش رو گرفته...
فقط و فقط یک حد!
خب حالا این حد چه موقع به اوج خودش برسه خدا عالمه...
دارم می بینم اون روزا رو...
نگات دنبال من نیستو...
چشاتو دزدکی دیدم...
تو قهوه ت فال من نیستو...
نمیدونی دیگه حالی توی احوال من نیستو!
تو از من دلخوری اما
اینا اشکال من نیست
از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیستو
نه تو... نه هیچ کس دیگه تو استقبال من نیستو...
صبح بود که فهمیدم چی به سرم اومده...از دست خودم عصبانی شدم و آینه و سرزنش های من به تصویر رو به روم...
ولی بعدش حس خوشی بود... خوشحال بودم از تعلق داشتن...بعد از مدت ها اینقدر جلوی آینه بالا و پائین پریدم و با صدای بلند خوندم:
فرق میکنه واسه من چشمای تو
آره دوست دارم من تا پای جون
هر چی بخوای میدم تو پیشم بمونجادو شدم!
سقفش فرو ریخت و بنیادش سست گشت!
هیچ نگفتم!
تمام آنچه شنیدی گوشه ای از دلم بود ...
زخم اصلی خواهد ماند...
.......................................
نیروانا! روزی برایت از تمامی اینها خواهم گفت....
تنها به تو که تکه ای از من خواهی شد
برایت خواهم گفت از جفایی که کردند و سکوتی که نشکستم!
نیروانا! می توانی درک کنی ؟ دوستم بود.
دست دوستی داده بودیم...
رویاها ساخته بودیم...
سین هایمان را کنار هم چیده بودیم!
هنوز هم مبهوتم...
کاش تو بودی هم اکنون تا می بوئیدمت و تمامی رذالت ها را به فراموشی می سپردم.... سینه ام پر میشد از عطر بهشتی تو که با خود به ارمغان خواهی آورد...
زندگی آبستن حوادث است! و من چه عاجزانه به انتظارش نشسته ام.
پنجره را باز میکنم و نفسی عمیق میکشم
ماه را نشانه میگیرم و با دستانم کادری برایش درست میکنم
حالا ماه در دستان من است
میان دستانم رو می بوسم و بغض لعنتی می ترکد
اگر اینها نباشد چطور اشک در چشمانت حلقه خواهد زد ؟ چطور سر به پائین خواهی انداخت ؟ چطور دلت پر خواهد کشید ؟ چطور دلت هوایی می شود ؟
گنبد طلایی که بر صفحه تلویزیون نقش می بندد نفسم بند می آید...دلم تنگ می شود برای آن خاطره ی دور و آن اولین نماز های نه سالگی در آن حیاط و کنار آن سقاخانه که پناه لب های تشنه که نه دلهای تشنه است...
گرچه ما از تو و اجدادت غافلیم و رسم وفا نمی دانیم....
آری! بد مریدانی بودیم ما که تنها در تنگناها به سراغت آمدیم و دخیل بستیم... تو بزرگی و بخشش لایق شان توست....
میلادت خجسته.
آسمان رنگ به رو ندارد
باد می وزد و رج به رج رویاهایم یک به یک می شکافد
کلاف های سبز رشته می شوند
استوار بر جا ماند
دلی شاد کرد
و سرانجام آب شد
ne sana ne bana yer var bu oyunda
vaktimiz doldu bak en sonunda
kavuşamadan ölüp gidermiyiz yoksa
که آرام باش
لاشخور ها هنوز پا برجایند...
همین حوالی
ندایی آمد
آرام باش!
نه سر در دیوار میکوبم و از حماقت خود فریاد میزنم و نه دست و دلم میلرزد...
بگذار این دنیا همین طور یکه تاز پیش رود...
من که بریده بودم از این شهر فرنگ...
ما که دیدیم و چشیدیم و رفتیم...
بگذار لاشخورها هم سودی برند...
| Design By : Night Melody |

